کد خبر: 2785 |
تاریخ انتشار : ۲۰ بهمن ۱۳۹۹ - ۲:۳۲ | ارسال توسط :
196 بازدید
۰
1
ارسال به دوستان
پ

چرا باید خانواده ها از ترس گرگ های بیدار جامعه، دختران خود را اسیر کنند و در دل کوچک آنان هزاران عقده کوچک و بزرگ به جای بگذارند!

 

از صبح زود به امید پیدا کردن شغل مناسبی از خانه بیرون زده‌ام! به هزاران جا سر زدم، اما هنوز کار مناسبی پیدا نکردم! میخواهم در جایی مشغول به کار شوم که در آنجا احساس امنیت داشته باشم و برای منِ زن احترام قائل باشند، جایی که تبعیض جنسیتی وجود نداشته باشد! اما امروزه پیدا کردن شغلی با این توقعات تقریبا غیرممکن شده است. چقدر غر زدم، بحث کردم، فریاد زدم، قهر کردم تا پدر و برادرم اجازه دادند دنبال کار بگردم! اما آن هم به شرط هایی که برای ادای هرکداپ باید از هفت خان رستم گذشت! محیط سالم، آدم های سالم و… و ده ها اما و اگر دیگر…!

خسته و درمانده و ناکام رفتم که سوار تاکسی بشوم تا به خانه برگردم. صندلی جلو کسی نشسته بود و صندلی عقب هم خانم و آقایی نشسته بودند. در را باز کردم که بنشینم دیدم مرد پاهایش را به اندازه ۹۰ درجه باز کرد و تمام صندلی عقب را مصادره کرد و تنها اندازه‌ی یک وجب برای نشستن من جا گذاشت! خانمی هم که آن طرف صندلی نشسته بود از قیافه اش معلوم بود که چندان از شرایط موجود راضی نیست. در تاکسی را با تمام توانم بستم که داد راننده در آمد!

توجهی نکردم و تصمیم گرفتم پیاده برگردم. وقتی سر چهارراه خواستم از چراغ قرمز عبور کنم، دختر بچه ۹ ساله‌ای سد راهم شد و با التماس گفت:

-خاله تو رو خدا یه فال ازم بخر!

امروز داشتم خیلی بیشتر از توانم تحمل می کردم! دست بردم تو کیفم و یک اسکناس ده تومنی درآوردم و به دخترک دادم و گفتم:

-هم فالت برای خودت و هم این پول برای این خانم خوشگل!

با پاهایی بی رمق از دخترک دور شدم. جسمم داشت راه میرفت اما روحم را نمیدانم که در کجا سیر می کرد! در افکار خود شناور بودم که با بوق ماشینی ده تا سکته ناقص پشت سر هم را زدم! پسر جوانی که پشت فرمان ماشین نشسته بود و با لبخند چندش آوری گفت:

-خانم افتخار بدین برسونمتون!

اعتنایی نکردم و به راهم ادامه دادم. سر کوچه‌مان که رسیدم صف نانوایی خلوت بود و فقط دو نفر جلوی نانوایی بودند. جلو رفتم، بعد از کمی نوبتم شد! رفتم جلو تا حساب کنم و نان ها را بگیرم که یک دست مردانه جلوتر از من نان ها را برداشت و پولش را هم پرت کرد آنجا. خواست برود که گفتم:

-اگر نوبتی هم باشه آقای به ظاهر محترم صرفا جهت اطلاع نوبت من بود

برگشت و گفت:

-اِ شرمنده یکم ریز بودین این بود که ندیدمتون!

آخر بی عدالتی تا کجا؟ چرا هنوز هم احترام قائل نیستند؟ چرا یک زن که عضوی از این جامعه است، نباید احساس امنیت داشته باشد؟ چرا باید هر لحظه دلش بلرزد که مبادا اتفاقی رخ بدهد؟ چرا هنوز هم تبعیض جنسیتی بیداد می کند؟ چرا باید خانواده ها از ترس گرگ های بیدار جامعه، دختران خود را اسیر کنند و در دل کوچک آنان هزاران عقده کوچک و بزرگ به جای بگذارند! کی قرار است خودمان را اصلاح کنیم؟ چند دختر دیگر باید به جرم عاشق شدن توسط خانواده هایشان سر بریده شوند؟ تلنبار شدن حسرت ها در دل تا کِی؟ بغض های خفه شده در گلو را چه بگویم؟ با اشک های یخ زده در چشم چه کار کنم؟ یعنی اصلاح شدن آنقدر سخت است؟ به چه قیمت؟ باور کنید بهای سنگینی در قبال آن دارد پرداخت میشود!

چرا همیشه میگویند خواهرم مراقب حجابت باش تا مبادا دلی بلرزد، اما نمی گویند برادر نگاهت را کنترل کن که مبادا دلت بلرزد!

من هاوژینم…! دختری از تبار کردستان! همراهِ زندگی…! همراهِ زندگی پدر و برادرم!

بیاییم همراهِ همراهان زندگی هایمان باشیم…!

 

نویسنده: گلستان مرادی

لینک کوتاه خبر:
×
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسطURMIYE 24 در وب سایت منتشر خواهد شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
  • لطفا از تایپ فینگلیش بپرهیزید. در غیر اینصورت دیدگاه شما منتشر نخواهد شد.
  • ارسال دیدگاه برای این مطلب مقدور نمی باشد!